خاطرات آقای ده نمکی :شعبده بازی به دادم رسید.

وقتی رسیدیم به خط مقدم مقداری خستگی درکردیم و بعد نیروها را در سنگرهای نگهبانی جایگزین نیروهای قدیمی کردیم.مسئول دسته نیروهائی که باید ما جایگزین آنها می شدیم همراه من بود تا با خط و مکان های سنگر ها آشنا بشوم.حالا مانده بود سنگر کمین که در دامنه تپه نادر بود و دشمن دید کامل روی آن داشت.نیروهائی که در کمین جای می گرفتند باید با تاریک شدن هوا در آنجا بمانند تا قبلا روشن شدن هوا جایگزین شوند.اگر دقایقی دیرتر این جابجائی صورت بپذیرد دیگر امکان تردد بین سنگر کمین و دیگر سنگر ها از بین می رفت.سه نفر را برای نگهبانی در سنگرکمین انتخاب کردم و به سمت سنگر رفتیم.هر وقت ابر جلوی ماه رامی گرفت دیگر چشم چشم را نمی دید اما نیروهای قدیمی آنقدر این مسیر را رفته بودند که به راحتی مسیر را پیدا می کردند.به سنگر کمین که رسیدیم مسئول دسته قبلی طوری در باره احتمال نفوذ گشتی ها و پاتک دشمن از این مسیر حرف زد که ته دل بچه ها خالی شد.آنها رفتند و من مجبور شدم ساعتی را کنارشان بمانم تا ترسشان بریزد.ولی دیگر داشت دیرمی شد و باید به بقیه سنگر ها هم سر می زدم.ماه می تابید و مسیر را مشخص می کرد از سنگر کمین که دور شدم به وسط راه رسیدم اما ناگهان ابر ها جلوی ماه را گرفتند و من دیگر قادر به تشخیص مسیر نبودم .مقداری صبر کردم اما انگار ماه در پشت ابرها خوابش برده بود.مقداری راه رفتم اما به نشانه هایی که در مسیر گذاشته بودم نرسیدم .دیگر مطمئن شدم گم شده ام.مقداری بر خلاف جهت مسیری که آمدم رفتم صدایی به گوشم رسید گوشهایم را تیز کردم آنها عربی حرف میزدند نزدیک سنگرهای دشمن شده بودم به سرعت خیزیدم و سینه خیز برخلاف جهت مسیری که آمده بودم رفتم.چند صد متری که رفتم صدای گلنگدن اسلحه آمد .آنها مرا دیده بودند یکی از نیروها به دیگری گفت بزنش و دیگری هم گفت اگر اسیر بگیریم بهتره !به سمت من آمدند یک حرکت اضافه کافی بود تا آبکشم کنند .من هم برای اینکه باور کنند می خوام خودم را تسلیم کنم دستهایم را روی سرم گذاشتم و اسلحه را انداختم.جلوتر که آمدند بلند بلند می گفتم الدخیل الخمینی آنها هم خوشحال از اینکه اسیر گرفته اند مرا هل دادند و به سمت سنگرشان بردند.درست وقتی به سنگر آنها رسیدیم ابر از جلوی ماه کنار رفت و مهتاب تابید آنها به صورت من خیره شده بودند رفتهرفته لبخند بر لبانشان و من خندیدم.آنها بچه های گردانی بودند که ما باید جای گزین آنها می شدیم.مرا شنا خته بودند. آن هم نه از سابقه رفاقت بلکه سابقه شعبده بازی قلابی در حسینه لشکر!!!بنده خدا که شوکه شده بود گفت به به رزمنده شعبده باز شما کجا و اسارت کجا؟همه با هم خندیدیم ولی ته دلم خدا رو شکر کردم که به دست نیرو های خودی به رگبار بسته نشدم..
منبع : وبلاگ شخصی آقای مسعود ده نمکی :http://www.dehnamaki.blogfa.com



برای مشاهده پیام نوروزی مقام معظم رهبری به ادامه مطلب رجوع کنید.